![]() |
![]() |
|
| donyaye tanhayie man |
|
من یک هزاروسیصدوشصت وشش بار متولد شدم
یک هزاروسیصدوشصت وشش بار نفس تازه کردم یک هزاروسیصدوشصت وشش بار تورا دراینه آه کشیدم یک هزاروسیصدوشصت وشش بار : اراده کردم فراموشت کنم اما.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:33 توسط maryam azimi |
|
|
هزاربار گریستم
هزاربار راه رهایی را دیدم وچشم پوشیدم هزاربار در خلوت یک پری مردم هزاربار در اوج احساسم پرپر شدم این شد دنیای من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:39 توسط maryam azimi |
|
|
من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره
اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته اون که در راه رفاقت همه ی هستیش رو باخته هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن مترسید همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:18 توسط maryam azimi |
|
|
درون پیله ام روزنه ای نیست
روزنه ای برای دیدنت درون پیله ام هوای تازه بودنت نیست همه چیز ارام همه چیز در سکوت یک پنجره خوابیده دلم در انزوای تنهاترین احساسم شکست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:5 توسط maryam azimi |
|
|
چه آرام بودم وقتی برای تو می نوشتم
برای تمام جز به جز خنده هایت برای کشف یک بوسه از نگاهت چه خوب بود وقتی میان یک هزار بار دیدنت تازه بودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:46 توسط maryam azimi |
|
|
پرم از حس رهایی
من خواهم رفت فارغ از همه آرزوهایم از یک دنیا ندیدنت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:40 توسط maryam azimi |
|
|
هنوزهم گاهی من می خندم.....
هنوزهم گاهی من باورم می شود که زنده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:57 توسط maryam azimi |
|
|
دلم گرفته
کاش تنها نبودم......... فضای روشن قلبم را از دست دادم......همین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:24 توسط maryam azimi |
|
|
تو میان یک هزار پرنده خوشخوان پرواز می کنی
ومن برای ندیدنت اشک میریزم ومن برای نداشتنت حرف می زنم که فراموشم شود که تو فریبم داده ای.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:10 توسط maryam azimi |
|
|
من کارشناسی ارشد قبول شدم....
ایمنولوژی دانشگاه تربیت مدرس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط maryam azimi |
|
|
من صدای خویش را در انزوای یک احساس از دست دادم...
پر بودم زمانی از کوله بار رهایی وامروز در آشیانه زندانیم خویش را خواهم دید که میمیرد که دیگر لبانم داغی یک بوسه را نخواهند چشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:38 توسط maryam azimi |
|
|
دوست داشتم
هنوزهم دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:42 توسط maryam azimi |
|
|
من مدتیست به زندگی بازگشه ام
به آرزوی زیبایم مدتیست در نگاه یک نفر فردا را جستجو می کنم کاش همیشگی بماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:20 توسط maryam azimi |
|
|
آبی آبی ...
من می هراسم از این شادی کوتاه به نگاه کسی ایمان پیدا کرده ام هر حسی که هست شیرین است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:17 توسط maryam azimi |
|
|
من آغشته به گناهم و صحنه تکرارش مدام روبروی من است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:48 توسط maryam azimi |
|
|
زیباترین لحظه زندگی من.....؟؟؟
فراموشش کن.... مدت هاست که از یادم رفته است....: اینکه دیگر به نگاهش خیره نخواهم شد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:38 توسط maryam azimi |
|
|
انگار دستام از کار افتاده
دیگه چیزی نمی تونم بنویسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:7 توسط maryam azimi |
|
|
و شاید دیگر ....؟؟؟
تمام شد.... من دیگر به بازگشتت امیدی ندارم.... دوباره زندگی خواهم کرد....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:7 توسط maryam azimi |
|
|
نمی دونیم کسی که دوسمون داره بهترینه....
هممون خودخواهیم همش به فکر خودمونو دنیای کوچیکو نموری که برای خودمون ساختیم هستیم شاید به این فکر می کنیم که کی و کجا می تونیم یه آدمو خرد کنیم؟؟؟؟؟؟ وای که چه ساده شدیم چه بی ارزش؟؟؟؟؟؟ خیال می کنیم با شکستن دل یه آدم شاد که نه آروم می شیم... ولی خوب می دونیم آروم نمی شیم.... فقط مثل یه معتاد با یکبار عادت می کنیم که....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:26 توسط maryam azimi |
|
|
و شاید این سردی آسمان مرا به فردا معرفی کند
به روزهایی که همین نوشته ها محرومم خواهند کرد
من زنده ام به امید مرگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:55 توسط maryam azimi |
|
|
امروز نتایج کنکور ارشد امد
بعضی از بچه هامون قبول شدند بعضی ها فقط مجاز و بعضی ..... و بودند کسایی مثل من که منتظرند تاسال دیگه... اینو نوشتم که برام دعا کنید... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط maryam azimi |
|
|
تنها به امید یک دست عاشق شدم....
من به نام او آبی شدم آبی ترین آرزو.................... به امید اینکه شاید روزی بهترین شوم من نمی دانم... برای رسیدنش آرام می مانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 توسط maryam azimi |
|
|
سرشار از غرور چه آرامشی......
من دوباره متولد شدم..... عاری از هر نگاهی......!!!!! به آسمان خیره شو مرا خواهی دید..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:49 توسط maryam azimi |
|
|
روزگاریست دیگر دنیا آرام شده است...
می روم وشاید هم برگشت.... روزگاریست دست باد شانه هایم را نمی لرزاند آرام آرامم ساده خواهد آمد و زود فراموش هرچه هست باید باشد این وجود من و توست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:28 توسط maryam azimi |
|
|
به امید یک دست....
من عاشق شدم
تنهای تنها... و این تمام دنیای من بود..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:59 توسط maryam azimi |
|
|
آسمان به اندازه یک پرواز خالی ست
من به وسعت خیال خویش می اندیشم
به آفتابی ترین روز..... کاش می شد پروانه بود....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:12 توسط maryam azimi |
|
|
و هزار بار آرزو کردم او را
هزار بار صدایش را تکرار... و امروز که می خواهم تکرار کنم خواسته ام را... آه می کشم.... و هزار بار ارزو کردم او را دیگر تمام شد مثل همیشه پر از شوق فریاد من آرام تر از سکوت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:54 توسط maryam azimi |
|
|
آسمان من پر شده از ستاره
ستاره های آبی سکوت من به تمنایی رسیدم که آسمانش همه راز است و نیاز |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:17 توسط maryam azimi |
|
|
تمام شد
به نگاه هایت شاید دل خوش کرده بودم... امروز به آرامش آسمان ایمان آوردم ... نمی دانم ... شاید دیگر هیچ گاه ..... مدت هاست که تمام شده... ساده وآرام فراموشت کردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:30 توسط maryam azimi |
|
|
آسمان من آبی خواهد
شاید پرنده ای پر نزد شاید غروبش دل گیر باشد... وشاید دل من به اندازه پروانه ها برای خندیدنت تنگ شده باشد... آسمان من آبی خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:30 توسط maryam azimi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
salam 7darya kolbeye deltangihaye man entezar elahe bahar gorbeye ernesto tablighate rayegan سیدون |
|
RSS
|