تبليغاتX
khatereh
donyaye tanhayie man
من هنوز آنقدر کودکم که صدای بلند یک پیرمرد تمام تنم را به لرزه می اندازد

پس چگونه به بلوغ اندیشیدم؟

هنگامی که از درد می گفتم داشتم رگه های بلوغ را در خود جستجو می کردم

داشتم به صدای آبی رگ هایم می اندیشیدم ولی..

چیزی جز صدای آرام وزش باد درد آور نشنیدم.

آرام بودم آرام می نوشتم

من نباید............؟؟؟؟

باز هم سکوت....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط maryam azimi | 
من به نا امیدی خود معتادم

این است فلسفه دوری از او ....

دوری از کسی که سالها در پیله خشکیده یک رنگش با افتخار زندگی می کند...

زندگی در پیله خشکیده یک رنگ با افتخار؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این است دلیل نخندیدنم

آرام گام برداشتنم

ودلیل آن همه سکوت زیبای شگفت انگیز من....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:51  توسط maryam azimi |