![]() |
![]() |
|
| donyaye tanhayie man |
|
دورترین آرزویم
هم گام شدن با گام هایت بود امروز یاد گرفتم که این آرزو را باید به گور ببرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:4 توسط maryam azimi |
|
|
به دنیا تقدیمش کردم ... هرچه خاطره باقی مانده بود
هرچه درد داشتم به روزگار بخشیدمش دیگر در دل چیزی ندارم تمام حرف هایم خالی از صحبت شدند پر از ابهام یک واژه پر از غم یک صدا و امروز خالی تر از دیروز به فردا می اندیشم من می دوم تا اوج تا صدا و هر لحظه از شوق این آرزو به بودنم می رسم هنوز هم باید با نام امید قدم بر قدم هایم اضافه کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:10 توسط maryam azimi |
|
|
من امروز صدای شکستن قلبم را شنیدم
چه آرام بود.... من شکست خوردم و با تمام وجودم به دنیا تسلیم شدم!!!!! چرا می جنگیدم؟ برای دوست داشتن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم برای احساسم می سوزد چقدر تنها شده.... آرام بود صدای شکستنش ... آرام بدون بهانه ای.... چه دلتنگ می شد وقتی صدایش را نمی شنیدم دلم آرام می نوازد... من شکست خوردم در معنای یک هدف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:23 توسط maryam azimi |
|
|
می توانم آنقدر زیبا باشم تا شاید .............. کاش کمی دیرتر به بلوغ رسیده بودم!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:15 توسط maryam azimi |
|
|
به نام خدا
امروز تمام روزم را یک سوال پر کرده بود : چرا این همه اصرار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نه امیدی به آینده دارم و نه آمدنش را به انتظار خواهم نشست من آرزوی تمام دنیا را در یک اشک خواهم نوشت تازگی ها احساسم به من دروغ می گوید!!!!!!!! نمی دانم ؟؟؟ من به آرزویت خواهم نشست ای پاک ترین نام ای زیبا ترین صورت و ای دورترین آرزو........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 15:25 توسط maryam azimi |
|
|
من امروز حس تازه ای را به وجود دنیا تقدیم کردم
نفرت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:23 توسط maryam azimi |
|
|
من می نویسم ....
و پر می شوم از احساس روئیدن یک گل و تو هنوز در خواب یک ستاره به پرواز می اندیشی پروازی که می دانی پوچ خواهد شد... دروغ است باور نداشتن تو.... من به این امید با تمام وجودم ایمان دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:19 توسط maryam azimi |
|
|
این روزها در امتداد تمام حرف ها برای من یک نفس مانده
یک حس یک الهام نه نگاهی و نه.... زیبا شدم در تمام این مدت.... من به بلوغ اندیشیدم وبه احساس پاک یک پرنده من لبخند زدم و با تمام وجودم به بودن دروغ گفتم و به بهانه ی یک عشق ... من امید یک پروانه را از بین بردم به نام یک انسان تمام پاکی اش را فروخت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:11 توسط maryam azimi |
|
|
من تمام احساس خود را قبلا گفته بودم .....
از حرف های دور قبلا به نا امیدی رسیدم بهتر بنویسم : من مدت هاست از آینده بیم دارم از آمدنش می ترسم من با ترس سالهاست آشنا شدم من امیدم را در پیچ یک گذر به آبروی یک انسان فروختم و دیگر نه امیدی می شناسم و نه آینده ای من حسرت می خورم به پاک ترین آرزویی که داشتم چگونه بنویسم من ..... تنها شده ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:28 توسط maryam azimi |
|
|
من به یادت خواهم ماند
به یاد تمام صورتت و به یاد نگاه زیبای آخرت من فراموش نخواهم کرد روزهایی که با قدم هایت هم گام می شدم با تو می دویدم..... وبا تو نفس می کشیدم من به یاد آخرین کلمه ها می نویسم من فقط به آخرین ها امید دارم من به زندگی رنگم را فروختم به امید حقیقتم را به زیباترین لحظه سوگند دوست دارم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:0 توسط maryam azimi |
|
|
امروز به یاد دستانی افتادم که احساسم را تنها گذاشت
هنوز چشمانم از سوزش احساس نگران است دوباره یادم آمد تمام دیروز به یاد تمام دوری هایم من باز به یادش هستم و طلسم این دروغ تا به ابد مرا به سکوت تحمیل می کند.... سکوت مجبور است مرا با آغوش باز بپذیرد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:36 توسط maryam azimi |
|
|
من فراموش شدم از تمام حرف هایی که آنقدر زیبا بود...
من تمام خوبی ها را به سرعت پرواز آزاد کردم.... دستانی که سردی را به من تحمیل کردند خودشان از هر گرمی گرم تر بودند... من؟؟؟؟؟؟ امروز دستانم عاشق پاکی اند من؟؟؟؟؟ من از دنیا فراری ام کاش لااقل انسان می ماند.... برای تو خواهم نوشت: ای پاک ترین نگاه ای دورترین .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:12 توسط maryam azimi |
|
|
به نام خدا من انسانم؟ .... نه من روزی آنقدر زیبا بودم که دستان تمام فرشته ها آرزوی دیدنم را داشتند و امروز به بودنم شک دارم ... من آبی ام ... آبی و مثل تمام دریاها از وسعتم شرم دارم آری دریا از تنهایی خویش غمگین است و من به این ایمان دارم .... کاش هیچ گاه دستانم را به باد نشان نمی دادم کاش هیچ گاه به آب فخر نمی فروختم امروز من از تمام اینها دورم کاش آن هنگام که با سنگ ریزه ها هم بازی بودم بلوغ را آرزو نمی کردم من امروز محکومم به سرد شدن به نواختن غمگین ترین موسیقی باد من محکومم به دوستی با خار می دانم .... خار هم دنیای دارد کاش... هیچ گاه بزرگ نمی شدم مثل کودکی بهانه جو من آرام به بلوغ اندیشیدم افسوس که هیچ گاه برگشتی در کار نیست همیشه باید با امروز زندگی کنی و خاطره تلخ گذشته را به باد بسپاری و این چیزی جز ظلم نیست می دانم من هیچ گاه بزرگ نخواهم شد من آرام می مانم و در آرزوی بوئیدن دستان کسی که آرزوی مرا دارد .... روزها از اشک می خوانم و شب ها خواب او را خواهم دید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:30 توسط maryam azimi |
|
|
من عاشق شدم
ای احساس زیبا ... ای آبی ترین رویا آری من عاشق شدم من به پاکی دشت پرواز را آموختم من به آسمان ابری لبخند را هدیه دادم من دستم را سوی درختان نوازش بردم من به وسعت تمام خوبی ها عاشق شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:23 توسط maryam azimi |
|
|
من عاشق شدم
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:11 توسط maryam azimi |
|
|
من به سکوت خویش قانعم ... من راضی ام از تمام تاریکی های دنیا
من هنوز آبی ام هنوز سردم هنوز هم شعر می نویسم آری من هنوز به سبزی دشت ایمان دارم کاش بود .....کاش لااقل به بودنم اعتقاد داشت من هنوز نفس می کشم....... و با این احساس به فردا ایمان دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:6 توسط maryam azimi |
|
|
من به سکوت خویش قانعم ... من راضی ام از تمام تاریکی های دنیا
من هنوز آبی ام هنوز سردم هنوز هم شعر می نویسم آری من هنوز به سبزی دشت ایمان دارم کاش بود .....کاش لااقل به بودنم اعتقاد داشت من هنوز نفس می کشم....... و با این احساس به فردا ایمان دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:2 توسط maryam azimi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
salam 7darya kolbeye deltangihaye man entezar elahe bahar gorbeye ernesto tablighate rayegan |
|
RSS
|