![]() |
![]() |
|
| donyaye tanhayie man |
|
امشب چه آرام آمد ورفت...
من باز هم دلم به حال ستاره ها سوخت... آرامش عجیبی دارد چه آرام خوابیده است آن دو دست سبز جوان را می گویم.... باورم نمی شود من باید جدا شوم از این همه تکرار و آیا باز هم می شود به بوسه هایش آغشته شوم؟؟؟؟ نمی دانم ... زود خواهم رسید.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:23 توسط maryam azimi |
|
|
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی یک سوال مرا آزار می دهد..... به خودت بگو که او دیگر نمی آید... آسوده بخواب ....هنوز هم کابوس رویاهایشی....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:37 توسط maryam azimi |
|
|
آبی بمان ....
من به تو خواهم رسید به آرامشت غبطه می خورم... به زیبایی چشمان تو... باورم کن من هنوزم چشمانم را به باران عادت میدهم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:22 توسط maryam azimi |
|
|
روی دستانم بوته ی نم ناک خاکستری کاشته ام
شاید به بهانه ی آن من به آسمان بتوانم برسم... تو به آن نور خواهی داد ومن اشک هایم ... پاکش می کنن.. آبی خواهد شد اگر بباری آبی خواهد شد اگر... نه ..... من تنها کا فیم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط maryam azimi |
|
|
پرم از حس رفتن ...
چرا من به آرامش مرگ نزدیک نمی شوم ؟؟؟؟ خسته از این همه نگرانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط maryam azimi |
|
|
دنیا از من چه می خواهد؟ من به آرزویم خواهم رسید؟؟؟؟؟؟؟؟
چه دنیایی... آبی ترین روزها در انتظارت نشسته اند چه آرامش زیبایی!!!! پر از هیاهوی رسیدن... من آبیم آبی کاش می شد ........... من همینم پر از احساس ناب یک جوان کاش بمانم.. کاش تنهاییم دورم نکند از رسیدن به اوج پرواز این همه احساس؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:39 توسط maryam azimi |
|
|
می خندیم....
هر روز به خودمان قول می دهیم که لااقل امروز خوب شروع می کنیم... ولی هیچ وقت از خودمان نپرسیدیم که تا کی بی تفاوت باید ماند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هنوزم ایمان دارم به آمدنت...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:54 توسط maryam azimi |
|
|
به قول...؟
یادش به خیر... راستی گاهی چه زود دیر می شود کوله بارت را بسته ای؟ باید رفت! آرام باش دنیا هنوز پر از روییدن است!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:32 توسط maryam azimi |
|
|
چه زود می شود تو را آزرد
می دانم من سنگ دل نیستم من از شب رها شدم ولی هنوز ستاره های ایمان را دارم آماده ام کن برای روزهای آفتابی ات چه زود می شود تو را به یک نگاه عاشق کرد وچه آرام چشمانت در انعکاس پنجره نمناک می شوند آرام باش.... من هنوز هم آفتاب را می پرستم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:29 توسط maryam azimi |
|
|
آن همه احساس شاید به یک ... وابسته بود
سرشار بودم از خنده... سرشار از تمام احساسات پاک ولی دیگر گویی دستانم هم از نوشتن بیزارند مدتی ست نمی توانم بنویسم نمی خواهم که بنویسم آن همه احساس شاید به یک نگاه وابسته بود آسمانی ترین نگاه ... کاش کمی آسمانی بودم : پرواز می کردم تا اوج می نوشتم تا عرش عاری بودم از تمام نگاه ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:30 توسط maryam azimi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
salam 7darya kolbeye deltangihaye man entezar elahe bahar gorbeye ernesto tablighate rayegan سیدون گروه ادبیات اسلامشهر |
|
RSS
|